‏نمایش پست‌ها با برچسب از دل برآید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دل برآید. نمایش همه پست‌ها

کجایید ای سبکبالان عاشق


امسال سبزی بهار تازه نیست. ۹ ماه است که سبزیم و شکفته ایم. بزرمان را توفان حادثه های تلخ و شیرین با خود به هر کجا که برد از آن گلی رویید. در گلزار شهدا، پشت دیوارهای اوین و کهریزک، خیابانهای شهرهامان و ... گل هایی که بر روی برگشان با خون دل نوشته اند، زنده باد آزادی. گلهایی که ریشه شان در خاک آگاهی و دانش است و باران ایثار آبیاریشان می کند. عطرشان عالمی را مست کرده و طراوتشان به راهمان نشاط و به اراده مان ثبات می بخشد.

آفات روزگار گرچه برای نابودی گلستانمان تمام همت خود را به کار بستند ولی نتوانستند باغمان را بخشکانند. نتوانستند امید را از دلهامان چون رایی که دزدیدند، بدزدند. این امید در چشمان مادر ندا بود وقتی به دیدار تاجزاده رفت. در چشمان مادر سهراب بود وقتی به دیدار بهزاد نبوی رفت و همینطور که جسته و گریخته اخبار خانواده شهدای جنبش سبز می آید، همه ایشان چون کوهی استوار که در سینه آتش غم از دست رفته دارد، امیدوار، به روزی می اندیشند که دستهای پیدا و پنهانی که جان جگر گوشه شان را گرفت در دادگاهی صالح محاکمه شوند. در برابر این استواری هر انسانی سر تعظیم فرو می آورد و فرا رسیدن بهار را به این صاحبان به حق و راستین سبزی تبریک و تهنیت می گوید.

امروز گرچه احمد زیدآبادی، احمد قابل، محمد نوری زاد، مسعود باستانی، شیوا نظرآهاری، سید علیرضا بهشتی شیرازی، هنگامه شهیدی، فیض الله عرب سرخی، بهاره هدایت و دیگر آزادگان دربند در کنار خانواده شان نیستند، ولی ای عزیزان بدانید که امسال دلهای هزاران ایرانی با خانواده های شماست و در کنار آنان با مرام خود «یا مقلب القلوب» را زمزمه می کنند. فرا رسیدن فصل سبز بر تمام اسرای سبز اندیش و خانواده های مقاوم و صبورشان مبارک باد که به مبارزه و مقاومت معنی تازه بخشیدند. شما سبزترین عضو این جنبش فرخنده هستید و کینه حاکمیت کژ اندیش از همین واقعیت نشئت می گیرد.

و سخن آخر را با صاحب هستی سبز می خوانم. که من چه گویم چون تو می دانی نهان. ربی، بهار آمده است آری بهار آمده ولی برای آن زمستانها که گذشت، برای آن نامروتی ها که دیدیم، برای آن تلخیها که چشیدیم، برای آن عزیزان که رفتند، نامی، هیچ نامی نیست. برای مادران گریان، برای پدران بی قرار، برای برادران شکسته، برای خواهران به ماتم نشسته، هیچ غمخواری نیست؟ به روی لابه ما پس کی دری بگشایی؟ امید بسته دل را تو کی به کام رسانی؟


الهی از کرم همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم،
بیامرز ما را که بس آلوده ایم بکرد خویش،
بس درمانده ایم بوقت خویش،
بس مغروریم به پندار خویش،
بس محبوبیم در سزای خویش،
دست گیر ما را به فضل خویش،
باز خوان ما را بکرم خویش،
بارده ما را به احسان خویش،

الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفــم،
بهر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم،
تا جان دارم رخت از ین کوی بر ندارم،
او که تو آن اویی بهشت او را بنده است،
او که تو در زندگانی اویی جاوید زنده است،

الهي! دانايي ده که از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.
الهي! دستمان گير كه دست آويز نداريم و عذرمان پذير كه پاي گريز نداريم.
الهي! نگاه دار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم.

الهی یافت جستن، زندگانیست
و جوینده نا یافتن، زندانیست
و چندان که میان آن و این معانیست، یگانگی ترا نشانیست
و هر چه نه بتو باقیست، فانیست*

*قسمتی از مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری

نور المستوحشین فی الظلم

دیروز مراسم دعای کمیل ماهانه ای بود که تقریبا یک سالی هست با عده ای از دوستان دانشگاه برگزار می کنیم. اول با ۴ نفر شروع کردیم و بعد از یک سال حدودا ۷-۸ نفر هستیم.

دعا کمیل ابعاد عرفانی گوناگونی دارد ولی بعضی معانی آن را به دلیل تجربیات شخصی خیلی دلنشینتر میابیم. برای من از آن دست است وقتی خداوند را «نور المستوحشین فی الظلم» می خواند. در اینجا موی راست شده را بر اندام خود می بینم و برایم ایمان معنی ای دوباره می یابد....

این سلسله از افکار را دنبال کردم و رسیدم به آنجا که برون از چهارچوب فلسفه و منطق که محتاطانه سخن گفتن را توصیه می کنند، ایمان راهی ایست برای آسوده تر زیستن در این دنیا. با ایمان خطی بین مبدا و مقصد می کشی و می دانی که مسیر چیست. با ایمان ذهن پرسشگر را آرام می کنی و افسانه پردازی را ترک می گویی.

همه افسانه ها به یک میزان با ارزش هستند و در نهایت اگر بپذیریم که در برابر دیدگان منتقد عقل و منطق افسانه هامان در بسیاری موارد بی پاسخ می ماند، پس چه خوش که افسانه ای را برای باور برگزینیم که دل با آن خوش است.

در افسانه من در تاریکترین و ترسناکترین لحظات زندگی تنها نیستی و نوری تو را هدایت می کند. شرط باور افسانه من این است که از هیچ چیز جز صاحب نور نهراسی که ترک آن شرک بر صاحب نور و نشانه ناباوری تو است. افسانه ایست بس ظریف که زندگی کردن را آسانتر کرده است.

ولی در دنیای افسانه ها از من نپرس که واقعیت چیست؟ اگر قطعیتی وجود داشت دیگر چرا افسانه؟ ....

و با هر کدام از ما افسانه ای تازه می روید. افسانه ای که من در زندگی خود با اعمال و رفتارم می نویسم از افسانه پدر و مادرم، دوستان و همراهان و همکارانم نشئت گرفته و در وجود من با رنگی دیگر، با لهجه ای تازه و با کلماتی از جنس دلم تجلی می کند.... افسانه مرا خواهند خواند و با آن داستانی تازه به رنگ بوی روزگار خود خواهند سرود و .... صحنه پیوسته بجاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

أَفَلَا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي الْقُبُورِ / وَحُصِّلَ مَا فِي الصُّدُورِ
مگر نمى‏داند كه چون آنچه در گورهاست بيرون ريخته گردد / و آنچه در سينه‏هاست فاش شود

العاديات (آیات ۹ و ۱۰)


کاش هر لحظه زندگی کسی این دو آیه را برام تکرار کنه. تا یادم نرود که خاک بی ارزش پذیرای وجودم با تمام پستی و جلالش خواهد بود. تا یادم نرود در دل چرک انبار نکنم. تا یادم نرود که روزی در آنسوی آستانه، همانسویی که شاملو گفت هیچ نیست، داوری بی ردای شوم قاضیان نشسته و تمام ریاکاری ها و بد دلی هایم را آشکار می کند. حتی لحظه ای باورش هم ترسناک است. می شکند پشت غرور و جبروتت را. می شکند تمام منیتت را. منیتی که با زبان برای خود ساختم و با قلم برای خود نوشتم ... روزی همه و همه به بانگ صور فرو می ریزد. خوشا آنان که دل و زبان و قلم را هیچوقت از هم جدا نکردند.

مناجات امام علی (ع)



اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَاِلاّمَنْ اَتَى اللَّهَ

خدايا از تو امان خواهم در آن روزى که سود ندهد کسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن کس که

بِقَلْبٍ سَليمٍ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا

دلى پاک به نزد خدا آورد و از تو امان خواهم در آن روزى که بگزد شخص ستمکار هر دو دست خود را و گويد اى

لَيْتِنىِ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ يُعْرَفُ

کاش گرفته بودم با پيامبر راهى و از تو امان خواهم در روزى که شناخته شوند

الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَالاَْقْدامِ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ

جنايتکاران به سيما و رخساره شان و بگيرندشان به پيشانيها و قدمها و از تو امان خواهم

يَوْمَ لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً اِنَّ

در آن روزى که کيفر نبيند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى کيفر شود بجاى پدرش براستى

وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظّالِمينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ

وعده خدا حق است و از تو امان خواهم در آن روزى که سود ندهد ستمکاران را عذرخواهيشان و بر ايشان است

اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوَّءُ الدّارِ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ

لعنت و ايشان را است بدى آن سراى و از تو امان خواهم در روزى که مالک نيست کسى براى کسى ديگر

شَيْئاً وَالاَْمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخيهِ وَاُمِّهِ

چيزى را و کار در آن روز بدست خدا است و از تو خواهم امان در آن روزى که بگريزد انسان از برادر و مادر

وَاَبيهِ وَصاحِبَتِهِ وَبَنيهِ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَاءْنٌ يُغْنيهِ

و پدر و همسر و فرزندانش براى هرکس از ايشان در آن روز کارى است که (فقط) بدان پردازد

وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ يَوْمَ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدى مِنْ عَذابِ يَوْمَئِذٍ بِبَنيهِ

و از تو خواهم امان در آن روزى که شخص جنايتکار دوست دارد که فدا دهد از عذاب آن روز پسرانش

وَصاحِبَتِهِ وَاَخيهِ وَفَصيلَتِهِ الَّتى تُؤْويهِ وَمَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعاً ثُمَّ

و همسرش و برادرش و خويشاوندانش که او را در پناه گيرند و هر که در زمين هست يکسره که بلکه

يُنْجيهِ کَلاّ اِنَّها لَظى نَزّاعَةً لِلشَّوى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمَوْلى

او را نجات دهد، هرگز که جهنم آتشى است سوزان که پوست از سر بکند مولاى من ... تويى سرور

وَاَ نَا الْعَبْدُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلا الْمَوْلى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

و منم بنده و آيا رحم کند بر بنده جز سرور او مولاى من اى مولاى من تويى

الْمالِکُ وَاَ نَا الْمَمْلُوکُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوکَ اِلا الْمالِکُ مَوْلاىَ يا

مالک و منم مملوک و آيا رحم کند بر مملوک جز مالک مولاى من اى

مَوْلاىَ اَنْتَ الْعَزيزُ وَاَ نَا الذَّليلُ وَهَلْ يَرْحَمُ الذَّليلَ اِلا الْعَزيزُ

مولايم تويى عزتمند و منم خوار و ذليل و آيا رحم کند بر شخص خوار جز عزيز

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْخالِقُ وَاَ نَا الْمَخْلُوقُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ

مولاى من اى مولاى من تويى آفريدگار و منم آفريده و آيا رحم کند بر آفريده

اِلا الْخالِقُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْعَظيمُ وَاَ نَا الْحَقيرُ وَهَلْ يَرْحَمُ

جز آفريدگار مولاى من اى مولاى من تويى بزرگ و منم ناچيز و آيا رحم کند بر

الْحَقيرَ اِلا الْعَظيمُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْقَوِىُّ وَاَ نَا الضَّعيفُ وَهَلْ

ناچيز جز بزرگ مولاى من اى مولاى من تويى نيرومند و منم ناتوان و آيا

يَرْحَمُ الضَّعيفَ اِلا الْقَوِىُّ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغَنِىُّ وَاَ نَا الْفَقيرُ

رحم کند بر ناتوان جز نيرومند مولاى من اى مولاى من تويى بى نياز و منم نيازمند

وَهَلْ يَرْحَمُ الْفَقيرَ اِلا الْغَنِىُّ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعْطى وَاَنَا

و آيا رحم کند بر نيازمند جز بى نياز مولاى من اى مولاى من تويى عطابخش و منم

السّاَّئِلُ وَهَلْ يَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

سائل و آيا رحم کند بر سائل جز عطاکننده مولاى من اى مولاى من تويى

الْحَىُّ وَاَ نَا الْمَيِّتُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَيِّتَ اِلا الْحَىُّ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ

زنده و منم مرده و آيا رحم کند مرده را جز زنده مولاى من اى مولاى من

اَنْتَ الْباقى وَاَ نَا الْفانى وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفانىَ اِلا الْباقى مَوْلاىَ يا

تويى باقى و منم فانى و آيا رحم کند بر فانى جز خداى باقى مولاى من اى

مَوْلاىَ اَنْتَ الدّاَّئِمُ وَاَ نَا الزّاَّئِلُ وَهَلْ يَرْحَمُ الزّآئِلَ اِلا الدَّّائِمُ مَوْلا ىَ

مولاى من تويى هميشگى و منم زوال پذير و آيا رحم کند بر زوال پذير جز خداى هميشگى مولاى من

يا مَوْلاىَ اَنْتَ الرّازِقُ وَاَ نَا الْمَرْزُوقُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْزُوقَ اِلا

اى مولاى من تويى روزى ده و منم روزى خور و آيا رحم کند روزى خور را جز

الرّازِقُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَالْجَوادُ وَاَ نَاالْبَخيلُ وَهَلْ يَرْحَمُ

روزى ده مولاى من اى مولاى من تويى سخاوتمند و منم بخيل و آيا رحم کند

الْبَخيلَ اِلا الْجَوادُ مَوْلاىَ يامَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعافى وَاَ نَا الْمُبْتَلى وَهَلْ

بر بخيل جز سخاوتمند مولاى من اى مولاى من تويى عافيت بخش و منم گرفتار و آيا

يَرْحَمُ الْمُبْتَلى اِلا الْمُعافى مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْکَبيرُ وَاَ نَا

رحم کند بر شخص گرفتار جز عافيت بخش مولاى من اى مولاى من تويى بزرگ و منم

الصَّغيرُ وَهَلْ يَرْحَمُ الصَّغيرَ اِلا الْکَبيرُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

کوچک و آيا رحم کند بر کوچک جز بزرگ مولاى من اى مولاى من تويى

الْهادى وَاَ نَا الضّاَّلُّ وَهَلْ يَرْحَمُ الضّاَّلَّ اِلا الْهادى مَوْلاىَ يامَوْلاىَ

راهنما و منم گمراه و آيا رحم کند بر گمراه جز راهنما مولاى من اى مولاى من

اَنْتَ الرَّحْمنُ وَاَ نَا الْمَرْحُومُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْحُومَ اِلا الرَّحْمنُ

تويى بخشاينده و منم بخشش پذير و آيا رحم کند بخشش پذير را جز بخشاينده

مَوْلاىَ يامَوْلاىَ اَنْتَ السُّلْطانُ وَاَ نَا الْمُمْتَحَنُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ

مولاى من اى مولاى من تويى سلطان و منم گرفتار آزمايش و آيا رحم کند به بنده گرفتار آزمايش

اِلا السُّلْطانُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الدَّليلُ وَاَ نَا الْمُتَحَيِّرُ وَهَلْ يَرْحَمُ

جز سلطان مولاى من اى مولاى من تويى دليل و راهنما و منم متحير و سرگردان و آيا رحم کند

الْمُتَحَيِّرَ اِلا الدَّليلُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغَفُورُ وَاَ نَا الْمُذْنِبُ وَهَلْ

سرگردان را جز راهنما مولاى من اى مولاى من تويى آمرزنده و منم گنهکار و آيا

يَرْحَمُ الْمُذْنِبَ اِلا الْغَفُورُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغالِبُ وَاَ نَا

رحم کند گنهکار را جز آمرزنده مولاى من اى مولاى من تويى غالب و منم

الْمَغْلُوبُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَغْلُوبَ اِلا الْغالِبُ مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ

مغلوب و آيا رحم کند بر مغلوب جز غالب مولاى من اى مولاى من تويى

الرَّبُّ وَاَ نَا الْمَرْبُوبُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ اِلا الرَّبُّ مَوْلاىَ يا

پروردگار و منم پروريده و آيا رحم کند پروريده را جز پروردگار مولاى من

مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُتَکَبِّرُ وَاَ نَا الْخاشِعُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْخاشِعَ اِلا الْمُتَکَبِّرُ

اى مولاى من تويى خداى با کبريا و بزرگمنش و منم بنده فروتن و آيا رحم کند بر فروتن جز خداى بزرگمنش

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اِرْحَمْنى بِرَحْمَتِکَ وَارْضَ عَنّى بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ

مولاى من اى مولاى من به من رحم کن به رحمت خود و خوشنود شو از من به جود و کرم

وَفَضْلِکَ يا ذَاالْجُودِ وَالاِْحْسانِ وَالطَّوْلِ وَالاِْمْتِنانِ بِرَحْمَتِکَ يا

و فضل خود اى صاحب جود و احسان و نعمت و امتنان به رحمتت اى

اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

مهربانترين مهربانان

ای کاش تو آن گم کرده ام باشی


دوستی عکس بالا را برایم فرستاده و تاثر خود را از دیدن این صحنه ابراز کرده. آری دوست من، باید گریست، باید بر فقر گریست باید بر فحشا گریست باید بر کودکی که تمام امید و خواسته های کودکی اش را در رمان سبزی که بر دست بسته خلاصه کرده گریست. در میان همه شال ها و رمان های سبز روزگار، سبزی ساده این رومان در ذهن هر بیننده ای می درخشد. سبزی ای که به نور دل کودکی دست فروش روشن شده، نوری که از پاکی و صداقت نشعت می گیرد.
می دانی من از چه حیران می شوم؟ من از بزرگی روح این قشر، قشر فقیر و بی بضاعت جامعه، مبهوتم. دوست دارم از آنها بپرسم شما چگونه به کسانی که حتی ذره ای از سختی های شما را نکشیده اند اعتماد می کنید و چگونه حمایتشان می کنید. تمامی آنها ادعا دارند درد مردم را درک می کنند و از شرایط طبقه فقیر آگاهند ولی مگر کسی که فقر نکشد می تواند از حال فقیر آگاه باشد؟ کسی که گرسنگی را تجربه نکند مگر می تواند از حال گرسنگان با خبر باشد؟
ولی شما امید دارید که شاید روزی کسی بیاید، بیاید با اینکه از شما نیست ولی با شما باشد تا امثال تو نازنین دیگر در کنار خیابان دستمال نفروشند. من ناامید از خود می پرسم مگر می شود این همه بدی را نابود کرد و شرمگین می شوم وقتی ارده تو را می بینم. تو در کنار خیابان دستمال می فروشی و به آینده امیدواری و می گویی من تمام آرزوهایم را در آینه این تغییر می بینم و تنها تحقق این آرزوهاست که مرا از وحشت حالم رهایی می بخشد.
می دانی چه؟ کاش تو کاندید ریاست جمهوری بودی. من آرزو داشتم به تو رای دهم به تویی که فقر کشیده ای و می دانی چه درد خانمان سوزیست. آنوقت دیگر به بهانه عزت ملی شرایط امثال خودت را بدتر نمی کردی. آنوقت دیگر معرفی مفسدین اقتصادی را بازیچه مانور تبلیغاتی ات نمی کردی چون می دانستی آن پولهایی که می برند می تواند چند تا مثل تو را از فقر نجات دهد. دیگر قیمتها را از این نمی گذاشتی گرانتر شود چون همین حالا فقیری و می دانی که فقیرتر می شوی. نمی گذاشتی گشت ارشاد که پول بیت المال را مصرف می کند صرف آزار جوانهای مردم شود در حالیکه اعتیاد و دزدی و جنایت در سطح شهری که تو در آن دستفروشی می کنی بیداد میکند. آری کاش تو بودی تا انتخابت می کردیم و ...
ولی امروز نیستی و خودت با رمان سبزت به ما می گویی که به علمدار سبز اعتماد کرده ای و شاید در حقیقت ذره ای از آرزوهایت را با حضور او در صحنه میسر میبینی. او گفته این رنگ پرچم اهل بیت است و مقدس. اهل بیتی که در راس آن علی (ع) با آن همه حساسیت به حقوق قشر مستضعف قرار داشت. همه مان به این سبزی اعتماد کرده ایم و امید داریم که این علمدار بیرق برزمین افتاده و پایکوب شده عدالت را افراشته دارد.

به یاد دارم که روزی دوستی می گفت که دولت نهم با شعارهایی که داد کاری کرد که دیگر بعد از این مردم به شعار عدالت پوزخند می زنند و آنرا مثل شعار آزادی مطبوعات به تمسخر می گیرند. ولی تو، و من با اقتدا به تو، اینبار نیز به جمهوری اسلامی این فرصت را می دهیم که اصلاح شود، فرصت بازگشت به آرمانها را به او می دهیم. رای ما به احترام خون شهیدانی ایست که از مشروطه تا امروز در راه آزادی و استقلال و ایرانی آباد و آزاد با دژخیم داخلی و خارجی جنگیدند و میراثی را بنام جمهوری اسلامی ایران برای ما باقی گذاردند.
امروز نیز اعلام می کنیم روزی که دجالان روزگار بخواهند به راه مستکبرین مخدوم بپیوندند و حکومتی سلطنتی و مروثی راه بیندازند و استکبار را در مرزو بوممان دوباره رایج کنند، از نثار خون خود برای آبیاری دشت آزادی دریغ نخواهیم کرد.

نغمه ای در یاد

دیروز خبر فوت یکی از آشنایان سابق رو شنیدم. بی اختیار دقایقی به پنجره خیره شده بودم و تمام خاطراتی که از او داشتم آرام و آرام از جلوی چشمانم عبور کرد. صبح که از خواب پا شدم همش این شعر و زمزمه می کنم:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته بجاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

من نغمه آن مرحوم را به خاطر سپرده ام، روحش شاد.

گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا

در ابتدای یک سریال قدیمی صدایی دلنشین می گفت «زندگی منشوریست در حرکت دوار»
سال اول دانشگاه بود که به دوستی گفتم می دونی به نظر من معنی این جمله چیه؟ این جمله همون پر فراز ونشیب بودن زندگی است. منشور اولین حجم منظمی است که با چهار سطح (حداقل تعداد) ساخته می شود. در یک حرکت غلتان (دوار) برای جابجایی از یک وجه به روی وجه دیگر ۳۰۰ درجه چرخش وجود دارد و این بیشترین تغییر فازیست که یک جسم حجیم به صورت متقارن می تواند داشته باشد.
روزگاران خود را که مرور می کنم، خود را میبینم که در منشور شیشه ای زندگی ام در سرازیری تقدیر به پایین غل می خورم.
به قول حضرتش:
گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی
گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا

گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند
گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا

گه قصد تاج زر کند گه خاک‌ها بر سر کند
گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا

گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند
گه فضل‌ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا

کهنه لباس

کسی را می شناسم که روزگاران طولانی با هم سپری کردیم. با هم غم روزگار جوانی خوردیم و از زخم های کهنه دلهامان قصه ها گفتیم. عاشق خاطره ساختن در دنیای تنهاییمان بودیم و در اندیشه جدا بافتن تافته این همنوازی.
دور گردون بر مرادمان گذشت تا قضایش اندک مدت جدایی افکند ما را. زمان اندک سپری شد گرچه آن دو یار را فاصله بسیار افتاد که امروز دیگر از آن آشنایی بویی نیست. اخیرا به او گفتم شاید اگر امروز آشنا می شدیم به ساعتی از هم می گریختیم. و آنجا بود که فهمیدم دیگر بزرگ شده ایم. در آن روزگار جدا می بافتیم و هر دو گمان داشتیم امروز با افتخار تافته مان را به تن می کنیم ولی افسوس که دیگر جامه کودک آنروز برای این تن کوچک است. من این واقعیت زندگی را پذیرفتم و مانند مادرم که لباسهای کودکی مان را برای دل خود هنوز حفظ کرده، تا یادش بیاید آنروز را که کودکی داشت و در آغوش می کشید، کهنه لباس آن روزمان را بر تن عروسکی چوبی کرده ام تا خاطرمان زنده بماند.